.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


حریر خسته امید بر دوشم
گرفته رنگ نومیدی
صدایی نیست،طبل ما دوری است بشکسته
چرا بیهوده می کوشم
از این دنیای تر دامان زخون گشته گان عشق
چه حاصل بود ما را
رهنوردانی که که دنیا را جور دیگر می نمودند طی
بجز امید باطل،وای
ندارد خلسه این خمار،بیهوده می نوشم
که کام ما دگر ره بسته بر شیرینی بودن
روم عمری به راهی که کس نگزیده آنرا آه
هزاران کس مرا پرهیز داد از این ره تاریک
اثر اما نکرد بر دل
((که پند می ننیوشم))
ف. فریاد
۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:۱۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC