.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


تاب تنهايي ندارم، با من تنها بمان
نغمه ي همسايگي را با من شيدا بخوان

بي تو اين تنهايي و غم چوبه ي دار من است
با حضورت سايه وكابوس مردن را بران

گرچه مي سوزم در اين تنهايي و بي همدمي
آتش دوري تو مي سوزدم از قلب وجان

تو مرا در اين ره بي انتها همراه باش
كز صداي پاي تو غم مي هراسد بي گمان

با عبورت از گذار قلب بي باران من
عطر خاك و عاشقي را بر تن اين دل نشان

در زمين عمري نشستم تا تو را پيدا كنم
غافل از اينكه تويي بالا سرم درآسمان

تو كه مي داني دلم بيمار وزارت گشته است
زاري قلب مرا بين وبمان اي مهربان

سبز تر از شاخ بيدي تازه تر از عطر ياس
با حضورت مي گريزد زردي و باد خزان

عاقبت نورت بسازد كار هر خاموش را
نور تو خاموش مي سازد غم تيره روان

احمد حسینی

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC