.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


گفتمت تنها شدم ، در خاطرم تنها بمان

گفتی تنهایی نصیبت ، در خیالم تو نمان

گفتمت دیدی قریبی ، غربتم را هدیه کرد

گفتی آری دیده ام ، اندیشه ام را تیره کرد

گفتمت آیا هنوزم فکری بر من میکنی؟

یا که حتی لحظه ای یادی بر این تن می کنی؟

گفتی یادت کرده ام آن لحظه که بی تو شدم

رفتم و دیگر نمانده چیزی از تو خاطرم

گفتمت دیدی چگونه قلب من هم پاره شد؟

لحظه هایم در تبت ، هر لحظه اش بی چاره شد؟

گفتمت دیدی سکوتم پیش تو بشکسته شد؟

بعد تو حتی صدایم رنگ زنگ خسته شد؟

گفتی آری من شنیدم آن صدای خسته را

در سیاهی ها بدیدم آن دل بشکسته را

گفتمت آیا درست است این نبود بودنت؟

اشک غم ، تاب و تحمل ، در امید دیدنت ؟

خنده مستانه ام گاهي كه من تنها شدم

این سکوت و این تحمل ، همدم غمها شدم

گفتی آری زندگی این است ، بر این غم مخور

بودن ما هم چنين است بر اين غم مخور

افروز ایرانپور

۱۳۸٦/٧/٢٧ | ٦:٥٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC