.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


گفته بودی که بمان بر سر جایت بنشین
به هوا خواهی فردوس به ویرانه نشو
طمع خام به گیسو و لب و چشم مبند
بازی عشق نکن وای که دیوانه نشو


نشنیدم سخنت را و سزایم این است
ننشستم به سر جایم و جایم این است
چشم خونین و دل تنگی و سوز نفسی
آنچه زین معامله ماندست برایم این است

عاشق گل شدم و خار, چه می دانستم
صبر کم, فاصله بسیار چه می دانستم
به سرم شوق شراب لب شیرینت بود
تلخ رویی تو با یار چه می دانستم

چو بلا بر سرم آواری و بیمار تو ام
کارم ازکار گذشتست و گرفتار تو ام
تو تهی از منی و من تهی از خویشتنم
لب به لب سرپرو لبریزم و سرشار تو ام

عاقبت بر سر جایم بنشاندی تو مرا
از کجا تا به کجا وای کشاندی تو مرا
درد و هجران و غم و حسرت و تنهایی و اشک
همه ماندند در این خانه , نماندی تومرا

نشنیدم سخنت را و سزایم این است
ننشستم به سر جایم و جایم این است
به خیالت ندهم راه که آید به برم
آفرین بر من عاشق که وفایم این است

سارا ساعتچی

۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٦:٤٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC