.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


غریبم غریبی خانه بر دوش

غریبی خسته و خاموش و مدهوش

غریبی پر ز حرف انتظارم

دهید بر درد انتظارم گوش

...

در این پوچی غربت

در این بی سرانجامی

انتظار می کشم تو را

تا خبری باز آید ز تو

اما افسوس حتی زجه ای هم ز تو نیست

و تو نیز تنهایم گذاشتی چون تمام پیشینیان

حتی ...

بی سر انجام تر از هر روز

و سفر کردی و رفتی

و من ماندم و غربت

و حالیا پس از سالها ...

درد غربت بد کمر بسته به قتلم !!!
ساجد بهشتی
۱۳۸٦/٧/٢۸ | ٧:٠٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC