.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

بادی که می وزيد
ابری که می خزيد
چشمی که می دويد
از لابلای آن
اشکی که از نهان
در لحظه های انتظار
شايد کسی بديد


داغی که دانه ديد
در دل کسی نديد
در خاک می تپيد
از خاک می رميد
تا نور و چشمه ديد
تا از رهائی آينده
خبر شنيد


خوابی که دل بديد
تا خود در آن نديد
از خواب می پريد
تا خود رها کند ز خواب
جاری شود چو آب
آنگه دوباره فرو رود
به خاک به خواب


بادی که می وزيد
شايد کسی بديد
داغی که دانه ديد
شايد خبر از آتيه شنيد
خوابی که دل بديد
شايد که خاک بديد


اما چرا مرا
دل نيست در اميد؟
آيا سراب من
اينجا کسی نديد؟
پویا
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۸ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com