.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


هفت شهر را آذين مي بندند
نشسته ام به گنبد دوار
من عروس خود آراي شهره ي شهرها
بيرون ازحرير پرده ها
پري وش ظاهرمي شوم
از اعماق رنگ ها .
جام هاي شراب سرخ دورتا دور گنبد در تلالو آفتاب مي درخشند
وازفرط سيه مستي
مرا
بامشكين لباس به حجله ي عقد دائم كسي
مي كشند
كه حريص سبزه هاو گل هايي است
كه به شنبم ها لب ترنكرده
وازجام افتاب ومهتاب جرعه اي نخورده
وكيلم ؟
درباغهاي انگور،مست غوره افشاني
وكنيزكم بي درنگ سينه ريز زيباي شب را
به گردنم مي آويزد
من اينك بانوي هفت گنبدم
با هفت آسمان
وهفت رنگ .
جارمي زنند شب پره ها
عروسي مرا
وتيرهاي غيب منور مي كنند
اسمان روياها را
يكي پس ازديگري
ازچله كمانه مي كند به قلب آرزوها .
اينجاست كه تورخاكستريم با چشمان خمارم
لك مي شود
و پولك هايش همه لك لك
بي درنگ سجاده ام را به سمت دريا پهن مي كنم
دوركعت نماز مي خوانم سبز وآبي
به وقت شفق.
آسمان نيازم باريدن مي گيرد
انقدر كه يك اسمان بنفشه مي رويد
وعرق شرم بر پيشاني مهرم مي نشيند
و زمين نمازم گل آلوده مي شودو سياه
هنوز قامتم به ركوعي دوباره نشكسته
كه گم مي شود احساسم
درحجم سفيد خواهش واميد
گسترده و مهتابي
به رنگ اشك هاي فراموش شده
وحلقه هاي گمشده .
مات ومبهوت
به گوشه ي چارقد سفيد گل هاي مريم
جان مي بازم وكفن مي شوم .
گنبد بوقلمون صفت همچنان مي گردد
درمقابل چشمان من
وتيرهاي غيب يكي پس ازديگري ازاد و رها

معصومه شعبانی

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:۳٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC