.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


باران می آمد
مجالی برای خودنمايی گندابها
وشماتت پاهای مانده از راه
کفشهای پاره را
***
باران می آمد
دليلی برای فرار رهگذران
زين همه راه
بهانه ای اما برای حیرانی من
زین همه رهگذر
***
باران می آمد
کسی صدایم کرد
چشم بر گرفتم
از کفشها و گندابها
کسی باز صدایم کرد
دل بریدم از همه رهگذران
آسمان را دیدم، هجوم زیبایی
باران را، اشک چشم فرشتگان
بالهایی دیدم ،‌پُر ز پرواز
و رهگذران را عاشق
شانه هاشان آشیان پرندگان
دستهاشان پُر مهر
چشمهاشان پُر باران
باران می آمد.

(آزاده ـ ح مهر ۱۳۸۶)
آزاده .ح
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC