.◦●.چشمان بارانی.●◦.

بترسید از آدم های که عاشق نیستند ! ولی عاشق کردن را خوب می دانند !

چه می دانی؟
از نگاه پرستو
خسته از سفر
آشنای ديرينه من
که از شوق پرواز
به ستوه آمده
از کبوتر نشسته روی بام
دشت دور ازآب
دست کشيده شده روی خاک
از التماس پروانه به گل
فرياد در بند
بی صدا
از وحشت زندان خاطره ها
رويای سيلی خورده
بغض کبود
از کاروان هميشه در سفر
گامهای تکيده
دستهای پينه بسته
از کوچه دلتنگی
يادگار سايه های در به در
روی ديوار خرابه های زندگی ام
از حسرت گم شده ام
چه ميدانی؟

هانیه

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٩ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com