.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


تا به كي سنگِ سختِ غيرت
نثار كردن
رخساره زیبا را
كه هيچ اما
تَرَك بَر نداشته ست
سفال هوس نا مردمان
زين همه سنگ

وكدامين شما
انسان را
روسپي خوانده ست
كه ديريست
كنيزكان به درگاه تقدير استاده
در زنجير زن زيستن
در هراس از چشمهايي كه مي لغزند
بر برهنگي اندامشان
و دستي و چند سكه اي و دستي ديگر
اين است بهاي بودنشان

من اما ، انسان را
هيچگاه روسپي نمي خوانم
گاه شنيدن ناله كودكان شهر
كه مي نوشند گرسنگي را
جرعه جرعه
از سينه خشكيده مادر

مرد همسايه آنگاه
سر به آخور سفره فرود آورده
طعام مي بلعد ، سخت
گاه نشخوار كردنش اما :
راستي !
زن همسايه گرسنه ست
و چه زيباروي است !

من امروز تلخ مي گويم

از سفال هوس نامردمي
كه هنوز ترك برنداشته ست
به سنگ غيرت

وز گياه نازك زنانگي
كز وقاحت تاريخ ميميرد
و مي پوسد ،
در ني ني چشمان پر خواب شما

من اما امروز نيز
انسان را
روسپي نمي دانم

(آزاده-۱۵مهر۱۳۸۶)

آزاده.ح

۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC