.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

آن هنگامه که زنان سیاه پوش
روحم را بر دوش می کشند
تابوتم جا می ماند
بر خاک ریز شهرتان
تنم٫
در انتظار پوسیدنی شیرین!
صدای شیون ها
کریتم را آزار می دهد!
مشت ٫مشت خاک سیلی می کنید٫
آیه می خوانید
"من می بوسمتان"
تنها سوغاتم به شما
اشک هایست٫
که به یاد مزارتان می ریزید!
تابوتم جا مانده است!
روحم چه فاخرانه
دست از سرِ بی حرارتی تنم می کشد!
سردم می شود٫
استخوان هایم می لرزند
دستم را در غربت خاک
فرو می برم٫
آه...٫
چقدر٫ پوسیدگی شیرین است.
حدیث جمالی
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٩ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com