.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


حضورت را
هزاران باره فهميدم
ولی دنيای احساسم
درون چشمه ای تنها
در اين ديباچه زرين دنيایی
کنار زورق بشکسته از تاریخ مدفون است
تو را آنگونه خواهانم
که شاهد را
مرا در حلقه دیدار دیرینه
فرو مگذار
به یاد آور
زمآنی را که چشمانم
تو را از اوج بودن ها
به سوی عشق می خواندند
سکوتت را نمیخواهم
مرا رسواترین نامند
که هر باره به خود خواندی
مرا کافرتر از ابلیس میدانند
تو را مستانه میخواهم
نگاهت رااز اوج آشناییهای دیرینه
به سوی جسم خاکی
از این رویای بی زاری
همانگونه که در عالم به جا ماندست می خواهم نگاهم را همایت کن
مرا اینگونه باور کن
هانیه
۱۳۸٦/٧/٢٩ | ٦:٥٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC