.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


برای گفتن
مهلت چنان اندک است
که تو
ناباور از عبورش می مانی,
بی آنکه لب را
در اندیشه ی گفتاری گشوده باشی
یا که در حسرت آهی

برای شنیدن
خاطر چنان مشوش است
که تو
غمگین از خلقتت می گردی,
بی آنکه سر را
برای پاسخی روشن فرود آری
یا در تاسف حرفی

برای دیدن
هستی چنان کوچک است
که تو
از خیر تماشایش می گذری,
بی آنکه دیده را
در جستجوی همراهی فرسوده گردانی
یا در افسوس اشکی

برای عشق
دل چنان بی تاب است
که تو
زخمهای فریبش را فراموش می کنی
بی آنکه سینه را
از باران نفرتی سیراب کنی
یا که از طوفان نفرینی
 لبریز...

رضا آل علی
۱۳۸٦/٧/۳٠ | ٧:٥۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC