.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

تورا بارها سروده ام
و تو خود را نمی شنوی
تورا بارها گريستم
وتو
چتر غرورت را بر فراز آسمانت بر افراشته ای
من تو شده ام
وتو خود را نمی بينی
پابه پای برگهای پاييزی فرو ريختم
وتو....
صدای خش خش قدمهايت
نمی شکند خواب اين خفته پر آشوب را
من همچنان نفس می کشم
وتو حبس شده ای
در بيغوله دنيا
آنقدر تار تنيد ای که تار می بينی ام
آنقدر خفته ای که خواب می بينی ام
تو در تب وتاب
و من بی تاب
تو اينجا
ومن می روم به ناکجا

مریم اسدی
نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳٠ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com