.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


انباشته از حس سوالم به جوابی
در حد ورق نیست که در حد کتابی

میپرسم اگر،واهمه ام نیست بدورم
از طعنه ی اهریمن بر چهره نقابی

بر چشمه نشستیم ولی سیر نخوردیم
تا سیر شویم از گذر رود سرابی

ما چشم ببستیم ولی گوش گشودیم
بر قار بدآهنگ ز دزدان غرابی

بر «جغد»ارادت،چو بورزیم یقین است
از چاله به چاهیم به پوسیده طنابی

اندک خوشی خویش به تاراج چو دادیم
از سم سواران چه رسد جز که عذابی...
عاکف-م
۱۳۸٦/۸/۱ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC