.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


چشمانم دیگر فقط به یک رنگ بسنده شده است !!! چونکه در این شهر عجیب فقط خاک است و خاک است و خاک!!!!!! آدم های مرده ، دل های شکسته ، اشکهای خشک نشده ،اری این شهر من است !!!!!!
هیچ تکاپویی در آن نمی یابم ، من نیز همچون آن ها شده ام . دوست دارم جنبشی بکنم، اما در این شهر هیاهویی نیست . درشهر من هیچ آرزویی برآورده نمی شود ، مردمانش همه خاکی !!!! و رنگ و بوی خستگی بر چهره شان ماندگار شده است !!!!!!!!
از طرف سارا.ج
۱۳۸٦/۸/٩ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC