.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

بعد ِ تو ای نگاهت بهار ِ جاودانی
من هستم و پاییز ِ جانسوز ، دانی ؟
.
بغض خط گلویم را می نویسد
در حجمه ای از لحظه های بی نشانی
.
بر درخت هستی ام برگی نمانده
بیهوده دیگر شاخه ها را می تکانی
.
این لاله ی پوسیده از ناباوری را
تا چند در گلدان ِ خالی می نشانی؟
.
شبی از راه چشم دریا رنگت
این سینه خاکی به دریا می رسانی؟
.
دیوان ِ چشمت را هزارن بار خواندم
افسوس ، ندیدم شعر ِ سبز ِ مهربانی
.
من ساقی بزم هزار و یک شب ِ درد
تو شهرزاد قصه گوی دیگرانی!؟
.
تنها نشستن ، گریه کردن ، تا کی ؟
من " دوستت دارم " نمی خواهی بدانی؟
....................
آبان ۸۶

ر.الف ( رهگذر)

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٠ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com