.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


باز شب شد...

سینه ای خسته و چاک...
دلی افسرده و پاک...
ناله ای برپا کرد حنجره ای...
دستهایی که کشیدند بر خاک...

باز شب شد...

چشمانی که که زغم تر شده اند...
پاهایی که ز تاریکی شب سایه شدند...
دلی افتاده به خاک...
شانه هایی که زغم خم شده اند...

باز شب شد...

میگزارم سر بر بسترم...
شاید آید خواب بر چشم ترم...
دیده ام با چشم بسته روی توست...
لحظه ای یاد تو آمد در برم...
علیرضا فکری
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳۱ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC