.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ببار ای مهربان
بر دشت خشکیده تنم ببار
ببارو گناهانم را بشوی
ابرهای آسمان نیز گناهکار شده اند و نمی بارند
تو ببار
غم را از لحظاتم بدزد
بی رنگی لحظاتم را نقاشی کن
مثل همیشه بنفش و صورتی کن
این دشت سوخته از آتش شیطان
کز هر لحظه اش می تراود حس باران
می نالد از عدم عشق انسان
در انتظار باران است
تمام اشکهایت را
که برای گناهانم ریختی
بر دشت خشکیده تنم ببار
ببار ای یار
ببار
در این بی حسی محض
ذره ای عشق ناب برایم بیار
ببار ای مهربان
بر وجود تلخم ببار
ببار ای یار
ببار...................
طلوع

بهنام  حبیبی راد ( طلوع )

۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC