.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


نمی دانم چه ديدم در پيام تو
که قلب نازکم ناگه
گرفتار و اسير دام عشقت شد.
چه شب هايی به ياد تو
تمام بسترم را غرق گل کردم
چه ساعت ها که از رنج و فراق روی زيبايت
زديده اشک باريدم
دگر این چشم بیمارم
دگر این قلب تب دارم
تحمل ناورد آن سردی چشمان زیبایت.
نگاه من که در قلب چو سنگ تو ندارد هیچ اثر
مبهوت مبهوتم
اگر این عشق سوزان را
به یاری نگاه گرم و گیرایم
نثار هرکه می کردم
چو مجنون در پی من
زار و خسته راه می پیمود
ولی تو...
نمی دانم چه گویم؟
مگر تو قلب شاعر نداری؟
مگر تو شعر دل انگیز حافظ نمی خوانی؟
چرا دوری زمن ای آهوی غافل
چرا دوری؟
به یاری کدامین حس و شوری بگویم راز دل با تو
نه حتی قاصدک ها شاپرک ها
عطر لاله بوی ژاله ترا آگه نکردند
نمی دانم دگر از که کمک خواهم
خدا یاری دهد بر قلب بیمارم
امیدی را دهد هدیه.
خدایا!
یاد اورا زدل بردار
و یا این که وصالش را به من بگذار.

حدیث
۱۳۸٦/۸/۱۱ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC