.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

کاش شب باز به ديدار تو فردا ميشد
باز دست غمت از فرق دلم پا ميشد
هر چه شب در گذر خاطره گم می کردم
صبح در مشرق چشمان تو پيدا می شد
اشک و اميد چه پيوند قشنگی بودند
شعله در آينه آب تماشا ميشد
همه متن دلم مشق شب دست تو بود
ليک در حاشيه چشم تو حاشا ميشد
کاش بغضی که در آن لحظه آخر کرديم
باز می آمدی و از دلمان وا ميشد

رضا محمدی
نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٢ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com