.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


در انتظار تو بودم
حتی در بدترین لحظاتم
حتی وقتی که دراوج هوسهای شیطانی
غلط می خوردم
چشمانت را با خود به عمق عاشقترین لحظاتم
....می بردم
تا مرا نبینند آن الماس های پاک
تا اگر نتوانستم به تو برسم
تن آلوده ام رابسپارم به دست خاک
همیشه می خواستم ببویمت
چون بوی عشق می دادی و می دهی
همیشه می خواستم بگویمت
چون دم ازعشق می زدی ومی زنی
اما به نرسیدن و نبوسیدن
تهدید شده بودم
به عمق ابدی ترین حبس ابد
طولانی ترین لحظه بد
دور ترین راه غلط
تبعید شده بودم

بهنام حبیبی راد ( طلوع )

۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC