.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


از عشق گفتم خواندم
خود را ميان شراره هايش سوزاندم
ولی او
ندانست نتوانست
نخواست که از دل بی قرارم بداند
گريستم نشستم
در به روی خوشبختی و سعادت بستم
ولی او
نفهميد نرنجيد
حتی به عشق پاکم خنديد.
حالا ديگر
بر بادم دلشادم
از هرچه بند و عشق آزادم.
حدیث
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC