.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


تا بر الف قامت يار مهر ببستم
چون دال خميد اين کمرم از غم دوری
هر لحظه به لطف و کرمش چشم نمودم
تا اينکه زکف رفت مرازود صبوری
با ناوک مژگان سیاهش چه کنم من
بر راه من این بار نماندست عبوری
راز من رسواهمه جا گشت معین
با این همه تنهاست مرا عشق و صبوری
جز عشق تو با خویش ندارم برو باری
می خواه مرا ای همه امیّد حضوری
گر بر من بیچاره کنی یک نظری تو
دنیاست مرا با همه شادی و سروری
حدیث
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC