.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


بی تو مردابم
غوکهای خسته در ماوای نيلوفر
بر سرم آواز ميخوانند...
مردمان خسته ی عاشق
با قدمهايی تهی از شوق
دست هايی خالی از حاجت
دیگر از رفتن
در تن من باز می مانند...
انعکاس آسمان
در سينه ام چون رود چشمان تو آبی نيست
رفته ای ميدانم اما آه
گوشه ی خشکيده ی دريای اندوهم
بالش سرد غمت اینجا فراهم آه! چشم خوابی نیست
سينه ام ماوای مجنون های پير آسمانگرد است
با هم از شعر و غم و از عشق ميگوييم
با هم از آن روزهای رفته ميخوانيم
با هم از هر گوشه میگوییم
شب بيدار ميمانيم...
سينه هامان جای رازی نيست
مهربان و خوب و نزديکیم
شب برای روزهای چشمتان تا صبح ميسوزيم
صبح اما سرد و تاریکیم
...
صبح شد
بی تو مردابم
چشمتان ای مردمان زندگی بیدار
من دگر خوابم...

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱٢ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC