.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


نگو !
نگو که دروغ بود ودام
هرکلامی که از عشق شنیدیم
نگو!
نگو که سراب بود
فریب بود
آن خلوت کوچه اقاقی که
هزاران بار
پیاده یا سواره پیمودیم
نگو !
نگو که مهمان مهمانی مهتاب
نبودم و این خاطره
زائیده مستی و خماری پنجشنبه شبم بود
نگو که باور نخواهم کرد
رود به دریا نمی اندیشد و
خورشید معنای گرمی دستان مرا نجوا نمی کند
از من مخواه باور کنم
شاعر آن اندیشه های عرفانی
و آن غزلهای عاشقانه
و آن نغمه های آتشین
هرگز هیچ الفبائی را در ذهن خود نشخوار نکرده است
باور نخواهم کرد
باران نتیجه رابطه نامشروع ابرهاست
نمی خواهم بگوئی
خمار آن نگاه تو
خمار هوس و مستی بود
و بوسه هایت طنین التهاب عبودیت نه
که فرونشانده لبخند شیطان بود
من به آیات
صحیفه شریف وجودت
سالهای سال طواف کرده ام واهرام بسته ام
نیک می دانی
که بارها دخیل به ضریح نگاهت بسته ام
اینک چگونه باور کنم
تو از اندیشه های پلید شیطان محراب ساخته ای
نه نگو!
نگو که باور نخواهم کرد دروغ ودام وسراب را

رضا محمد زاده
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC