.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


بگذار تا بمانم در واژه های نابت
بگذار تا بخوانم از مرگ اظطرابت
بگذار تا بخوابم بر پرسه نگاهت
در این سکوت سنگین یاور شوم به راهت

من بی تو شد سرابی
نور عجیب آبی
راهی به بستر ماه
بی من شبی نیابی

بی تو زمین غریبه با لحظه های دردم
تنپوش چار فصلم غم مویه های سردم
بگذار در ترانه شب باتو پر بگیرم
در بامداد احساس درمان زتو پذیرم

من بی تو شد سرابی
نور عجیب آبی
راهی به بستر ماه
بی من شبی نیابی

فانوس در دل تو بامن اسیر بازیست
اگر گله ندارم از روی چاره سازیست
شاید که نور چهرت بهانه را ربودست
ورنه غرور آبیت مانده همان که بودست

بیست وهشتم ژوئن دوهزار و دو میلادی
بلژیک ، بروکسل

از حسام فریاد
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۱٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC