.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

به روي شط وحشت برگي لرزانم
 ريشه ات را بياويز
من از صدا ها گذشتم
روشني را رها كردم
روياي كليد از دستم افتاد
كنار راه زمان دراز كشيدم
ستاره ها
در سردي رگ هايم لرزيدند
خاك تپيد
هوا موجي زد
 علف ها ريزش رويا ها رادر چشمانم شنيدند
ميان دو دوست تمنايم روييدي
 در من تراويدي
 آهنگ تاريك اندامت را شنيدم
نه صدايم و نه روشني
طنين تنهاي تو هستم
 طنين تاريكي تو
سكوتم را شنيدي
 بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست
 درها را خواهم گشود
 در شب جاويدان خواهم وزيد
چشمانت را گشودي
شب در من فرود آمد

سهراب سپهری - از دفتر شعر آوار آفتاب
نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱۳ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com