.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


آه اي ياران
چشمتان روشن نفس ها گرم
حالتان خوش باد
روزها تان گرم شيرين است
شام هاي بي کسي تان دور
حيف اما آه
کهنه رسم زندگي اين است
هان به چشم فتنه برمن منگريد آري
روزگاري چون شما بودم
در ميان حلقه ياران روزگاري من نگين بودم
روزهايم گرم و شيرين بود
عشق با من سخت بازي کرد
گر کنون اينم
راه و رسم بازي ديوانگي اين بود
کوله بار خالي و
راه درازي پيش رو دارم
و ز کرم هاتان
خرده ناني نه
همتي !
دست دعايي آرزو دارم
آخر اين راه چيزي نيست خوب ميدانم
گرگ هاي پست مادر مرده در راهم کمين کردند
لاشخور ها آرزوي مردنم دارند
باير و سخت است تشنه ميمانم
راه دیگر نیست باید رفت
آرزو دارم گر پس از من يادتان آمد
لحظه اي از من
نگوييد آه روزگاري بود!
آرزو دارم بگوييد آه
آه آري بود...

رضا محمدی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC