.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


بوی دود
عطر عود
هست و بود
در وجودم معنایی ندارد
رنگی از حسرت
بی تو
در شعرم پا می گذارد
تنم تمام حسرت هایش را
یکجا جمع می کند و
با حسرت فریاد می کشد
مرا ببخش و بیا
ولی نفرینی که در آن
ظهر داغ تابستان
بر جانم روا داشتی
انگار.....
هر روز
تازه تر می شود
انگار هرچه تلاش می کنم
بیشتر در منجلاب گناهانم فرو می روم
آه.................
تف بر من که رفتنت را باور نداشتم
که در تنهاییت تنهایت گذاشتم
لعنت بر آن کابوسهای غم افزا
انگار هیچ وقت قرار نیست
لحظاتم مال خودم شوند
خستگی....
ترس....
فرار....
حسرت و آه....
همین
فقط همین برایم باقی مانده است
فقط همین.

بهنام حبیبی راد ( طلوع)
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:٢٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC