.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


ای همه ديوانگی های من از تو
کي می شود با تو شوم آرام، از تو؟
اين دخترک ديوانه وار، می خواهد از باران
تنها ترنم های گرم بودنش، با تو
يک ابر در ذهن من است تا انتهای دور
اينگونه حک کردم بر آن يا هيچ کس يا تو
يا از همه دل می کنم آسان تر از آسان
يا می پذيرم اين جهان را- منتها با تو-
من شعر می گويم که از حال دلم گويم
آنقدر می گويم که تا آخر، رسم، تا تو
وقتی که باران يک نمی بر صورتم می زد
ای کاش من بودم و قلبم لحظه ای با تو

الهام ایمانی
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC