.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


روزگاری است ندیدم رخ یار
اندر آن طارم سبز،لب آن رود بزرگ
مردمانی همه از جنس خدا
حال او نیست ببیند...
در کنج اتاق خلوت خویش به هر دودودمی آغشته ام من
چشم ها می بندم
می نشینم بر تخت
در و دیوار اتاقی که به من می خندند
روزها در به در درس و کتاب
روزها باور یک حس خراب
باز هم می مانم
نه شکوه ای نمی کنم
گناه او نبودو نیست
به حال روزهای قبل دوباره غبطه می خورم
سپرده ام به قاصدک اگر رهش به اشتباه
به آسمان من رسید
خورشید را خبر کند،شب مرا سحر کند
که این شبان سردو تار گناه او نبودو نیست

مهدی جهان
۱۳۸٦/۸/۱۳ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC