.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


چرا ديگر نمي تابد،
بلند اندام زيبايم ،
كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود .

چرا اينگونه ساكت شد ،
پري قصه هاي من ،
گل سرخ خيال لحظه هاي غربت و محنت .

چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد،

مگو، بـــــا تــــو،!
كه شايد دلبرت ،
دلبسته قصر طلايي شد.

نمي دانم .....

نمي دانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير ؟
نمي دانم كه عصر ما ،
و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي،

همه خواب و خيال است يا همه نسيان ؟

نمي دانــــــــم ....

ولي ، آونگ لحظه هاي شب خيزم ،
و قطره قطره باران ،
به روي شاخه گل ها ،
و بغض در گلو مانده ،
سرود سبز دوستي را ،
و آفتاب صداقت را ،
بشارت مي دهد روزي .

به امــــــــيد چنان روزي
شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر.

محمد رضا خاکباز نیا

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC