.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

ز پيش رويم بردند يارم را
بردند ز کاشانه تا به بند تا به دار
بسته بودند چشمهای دريچه های دريا را
بردند يارم را يارم را يارم را

قصورش چيزی نبود جز
بانگ سفيد سازش و عدالت
آزادگی
يکرنگی
و جهانی به دور از عداوت

انديشه اش با يک چرا آغاز گشت
بی ترديد
بی وحشت
و با سماجت و بی پروائی
بر آن شد که چرا؟و چرا؟و چرا؟...

خود خواسته ای بود دلير
بر حصار اين شبهای موذی
بر دروازه های بسته ی اين شهر
در قلمرو حکومت نخوت انگيز
فرومايه و پست
که مرده می زدايند و ديگر هيچ...

دلارام نژاد

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٤ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com