.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

چشمانش را که باز کرد
او را  دید

خواست با او دست بدهد
زخميد... رنجيد... ناليد...
غنچه نمی دانست
بايد تمام عمرش را با خار همنشين باشد...

ه.ش

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٤ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com