.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


تمامی شهر می شناسند اورا.
خورشيدی ست مهبوط به اين سياره خاکی.
قرق شبکوچه های شهر
می شکند با صدای گامهای استوار و نستوهش .
تمامی شهر می شناسند اورا.
او راز باران به اقاقی ها را
تفسير می کند
در نوازشهای بی دريغ سرانگشتهای پرعطوفت خود
در جغرافيای ادراک کودکان مدرسه ای
صلابت سرخ البرز و آبی بی کران خزر را
ترسيم می کند
به زيباترين شکل در غرور و مهربانی خود.
تمامی شهر می شناسند اورا
بی شک او اسفنديار اسطوره های تاريخ است.
قلعه استوار چشمان را
نيست هراسی زتيرهای زهرآگين شهوت و نان.
او را تير شکست ديگری ست
از کمان گيری که با او آشناست .
آه که اسفنديار کوچه کوچه های ساکت اين شهر
از يک نگاه سرد می شکند
از يک کلام تلخ می شود نابود
و تبلوری دوباره می يابد
تنها به يک بوسه کوچک !!

مهدی ملک علایی

۱۳۸٦/۸/۱٤ | ۳:۱۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC