.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

دوست دارم همه جا سرد و ساکت باشد

کز کنم کنج اتاق

دفتر شعرم را

و ورق هایش را

همه را پاره کنم

شاید این آرامش...

یک دروغ مصلحت آمیز است

که دلم با دل تو می گوید

جای لبخند میان لب من خالی بود

و به دنبال کسی می گشتم...

من نمی دانستم

خود من گم شده بود

و همه مردم شهر با دلم جنگیدند

به غنیمت بردند آرزوهایم را

من که ایمان دارم ...

به صداقت قسمم می دادی

من به روح عدلی که هزاران سال است

زیر رگبار ریا جان داده

به دلی دلمرده

قسمی خواهم خورد...

قبل آن یک پرسش

عشق من را که به خورشید فروخت؟؟؟

رزا  افروزیان ( صدفی)

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٥ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com