.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


لبری نمی کند از من جنگ
و بی رحمانه به سنگ گورم می اندیشد

در یک صبح نمناک با تمثالی شاد از چهره ام و گذر آدم های ماتم زده و غمگین

شاید سهم من از هستی فرود یک بمب بزرگ بوده است بر بام خانه ام

و حالا گریه ی مادرم که تمامی ندارد در باور نبودنم

مرا به خاک می سپارند در کنار مردگان هم قطارم در کشاکش دود و فریاد

شاید دقیقه ای دیگر یک هم قطار دیگر در راه باشد

و جنگ از او هم دلبری نکرده باشد

رضا آشفته

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC