.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

تا سر از خاک برآوردم تو نبودی که مرا از خود سیراب کنی

پس در فاضلاب های شهر سقا ماندم

تو را در سینه ملتهب شمع ها دیدم

در تنفس خش دار ایوبان

و در شبنم های معصومانه دخترکان

و ...

ز شهر تو را پرسیدم

عطر غربت جوابم بود

بزرگراه همت بدون همت

و شاه نام هایی که تنها برای گم نشدن در کوچه و خیابان ها در ذهنمان مانده اند

ز شهر تو را کاویدم

مدل های روز ز کار من ریسه رفتند

و به من وصله سنت گرا بستند

غربت را از کجا به ارث برده ای ؟

هر جشنواره و همایشی با شکوه و جلال بر پا می شود

و آنگاه جشنواره فیلم تو. ..

نمی دانم می گویند پولی نبود

عذاب نامرامی های ما چه وقت نازل خواهد شد ؟

خدا خود میداند که میان پهلوان تا قهرمان چند فرسنگ تعریف است

شاید در عذاب خداوند گرفتاریم

ولیکن خود خبر نداریم

شاعر : سکوت بی پایان

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٥ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com