.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


غروري ست در من
 كه هر صبح
 عقابان پروازشان سينه آسمانها
 درودي شگفتانه گويند بر من
 غروري ست در من
كه آن كوه ستوار سر
سوده بر آسمان را
كه سيل سيه مست ويران كن خانمان را
 كند غرق حيراني و بهت بسيار
غروري ست در من
 پديدار
 كه از شوكتش چشم شاهين به وحشت درافتد
 كه هر شير شرزه
 به هر بيشه از شوكت خشم من مضطر افتد
غروري ست در من
 نه
 ديوي ست اينجا
درون دل من
نه
 گويي كه آميخته ست آخشيج خبائث به آب و گل من
 غروري ست در من
 مرا عاقبت اين غرورم به خاك سيه مي نشاند
 مرا چون پلنگان مغرور
 شبي از فراز يكي قله كوه
به رفاترين ژرفي دره اي مي كشاند
غروري ست در من
 كه يك شب به من شربت مرگ را مي
چشاند
 غروري ست در من

شاعر حمید مصدق دفتر شعر اشارات

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC