.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


فانوسی همه شب به درگاه خانه می آويزم
و می نویسم بر سرای اين کلبه مطرود:
« اگر به فتح قلعه عظيم غرور من می آيی
با بوسه ای بيا !
نه با ارابه و تيغ و منجنيق های کوه افکن !»
افسوس !
سالهايی ست بس دراز
که اين قلعه همچنان استوار پابرجاست .
و بر گرد شعله زرد فانوس من هر شب
اجتماع
عظيم
جيرجيرک هاست.............!

مهدی ملک علایی

۱۳۸٦/۸/۱٥ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC