.◦●.چشمان بارانی.●◦.

بترسید از آدم های که عاشق نیستند ! ولی عاشق کردن را خوب می دانند !

بی خبر از همه دنیا بودم

دل تو دست به دامانم شد

چشم من آب نخورد...

یاد من بود

که باید جنگید

شده با یک خنجر

از ته دل گفتم...

مرگ بر آیینه ها

عمر من حاشا شد

هیچ کس درد مرا درک نکرد!!!

من که پنهان بودم

پشت هر شاخه ی سبز...

شانه ام می لرزید

دست تو گرم نبود

من کمی ترسیدم

غم عجین با دل من می گردید

همه خاموش شدند

شک من بی جا بود...

که فراموش شدم؟؟؟

سهم من ناله نبود

حق من شادی فردا بودش

من مدام از دل تو می گفتم

قول تو یادت رفت

به همین زودی ها...

چشم من آب نخورد

رزا افروزیان (صدفی)

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٦ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com