.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


باور کن
بگذار غروب های کلافه بروند ،
سفره بی نان باشد
و جاده بی تاب
عادت زیبای جهان که هنوز هست..
توپشت انتظار مانده ای
و هر روز جاده ها را دنبال خودت می کشی
و هنوز من مانده ام
_ من بی خودم
و سفره ای که دلتنگ نیامدن توست ...
با این بادی که می وزد
حساب سالها از چشمم می رود
هیچ جا آرام نیست
برای دلم ،
اما همیشه
کمی آن سوتر
تو هستی
همان دریچه ای که مرا به دریا نسبت می دهد
دریایی که موج لبخندش
سینه کویر را می شکافد ...
باور کن
دیگر این غروب های کلافه آرام نیستند
باید در صبحی دیگر
دنبال دست هایت بگردم
همان دوپرنده بی تاب
که خبر از دانه می دهند.
من ، دریا
و تمام پرنده ها به سرمان زده است
کاش ...

ر.الف (رهگذر)

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳۳ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC