.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


در ره عشق آمدم گفتی پشیمانت کنم
کار ما ویرانگری بر درد و هجرانت کنم

گفتمش راضی مشو زار و پریشانم کنی
گفت خود می خواستی با درد درمانت کنم

گفتمش من عاشقم عاشق کشی شد رسم تو
گفت ای عاشق بدان در عشق قربانت کنم

شیوه ی ما شیوه ی دیگر بود گر عاشقی
آتشم بر جسم و جانت جمله سوزانت کنم

تا نسوزی زآتش ما کی تو خاکستر شوی
تا ز بند تن رها با باد پیچانت کنم

گفتمش بر آتشم کن بی سر و سامان شدم
گفت چون وقتش رسد آنجا به سامانت کنم

گفتمش من بی نشانم راه را گم کرده ام
گفت من ماه منیرم راه آسانت کنم

اردکان 15/8/86

شمس الدین عراقی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳۸ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC