.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


گفتم:
"پشتم خمیده
زمین را به بوسه رفته ام".

گفتی:
"روزگار هر چه بارش بود، بر دوشی گذاردش.
هر کس باری به مقصد کورِ روزگار..."

فریادِ واخواهی از ابر هر سینه
باریدن گرفت
آنگاه که باران
از پیِ سیلِ دو چشمانم دیگر نبارید.

گفتی:
"این بار
اشقی تر از پیش
روزگار
شیوه ای نو کرده است.
هر کسی را
با دردی
باری خاموش داده است.
که اکنون سُتوارترینِ کسان
سر به زیرِ برف دارند
تا تیره ی پشت را
آرزو
در استواری بماند.

86.8.15

نازلی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:۳٩ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC