.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


دیر شد افسوس
دیر شد!
شعر، ما را نا تمام انداخت
رفت!
آینه ها ناگهان زنگار بست
قصه شعر ما ناتمام افتاد
رفت!

با صدای نام عشق
صد بهار
بی بال پریدم من
هم چو همزاد عاشقان جهان
تا صد،
طرح صلح را باز آفریدم

از قصه کودکی هایت
تا آرام شب ساحل
نی نامه تو اینک
منشور انسانیت

و خبرهای داغ
بسیار!
از باغ شنیدم من
در سایه دار شب
دیوار را آتش کشیدم

دستور زبان عشق
باصد زبان نوشتم
بر برگ سبز گل زرد
اشک تو را کشیدم

با کودکان کربلا
فریاد شعرت کردم
در کوچه های کوفه باز
در یاد ، یادت کردم

همچو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات تر ک خورده
اینجا

تنها دراین غروب بی خواب وبی نگار
افسوس
چقدر زود
دیر می شود

سید محمد رضا متقی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٤٥ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC