.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

صدایی از گلوی گل برآمد
که وقت زرد رنگیها سرآمد
من اینجا غنچه اما دلبر من
پرستو گشت واز کابل برآمد


دو آتش هرسو برجنگم نشسته
دوغم درسینه تنگم نشسته
کبوترهای دریایی چشمش
به بام قلب بی رنگم نشسته

صلاح الدین جویا

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٦ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com