.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


اینها حرفهایی دلتنگی است که مینویسم. می دانم که دیگر نیستی و این مرا و تو را بهتر است. مرا که دوستت داشتم و تو را که دوستم داشتی شاید...
مرا نداشتن تو بهتر است چرا که در داشتنت شوقی بود که ویرانم می کرد و تو را نداشتن من بهتر است چرا که در داشتنم گویی که برایت هیچ بودم.
نمی دانی چه حالی دارم و هرگز نخواهی فهمید آتشی که خواستن تو در من شعله ور کرد، تمام زندگیم را خواهد سوزاند. می خواهم بدانی که اشتیاق من برای داشتن تو تمام ناشدنی است و من دراین شوق شعفناک تا همیشه باقی خواهم ماند.
آه ... توانم را می گیرد هربار که می خواهم از تو بنویسم. آن نگاه ... که بی تفاوت به هر چه هست و نیست بر من خیره می شود و مرا هزار بار بیشتر از پیش دربرابر تو کوچک میکند آنچنانکه آرزو می کنم تو مرا فقط برای یک بار در قاب کوچک چشمانت جای دهی..
نمی دانی چه حالی دارم و هرگز نخواهی فهمید چگونه به ویرانی خواهم رسید وقتی میروی و چگونه در نداشتن تو در خود گم خواهم شد.
چشمهایم را می بندم و شانه به شانه خیالت می ایستم و تو را زنده کنار خودم احساس میکنم. رویای بودنت بر اندام من چیره می شود و حالا می توانم بوی نفسهایی که می کشی را احساس کنم. چقدر نزدیکی و چقدردور.چقدر شیرینی و چقدر تلخ... و من تو را همیشه اینگونه می خواهم دست نایافتنی و دور...
دنیا بازیهایی غریبی دارد و می دانم که هر دوی ما، خسته ایم از مهره بودن و دوست تر می دارم که تو مرا برای حقیقت زندگی ات بخواهی. نمی خواهم در سایه بمانم که سایه بودن مرا کافی نیست. می خواهم وقتی که آفتاب نیست مرا در تاریکی اتاقت هم ببینی . وقتی از اندوه آدمها دلت میگیرد و گیتار تنهایی ات را برمیداری تا حرفهایت را بنوازی، وقتی اشکهایت را پشت طنین صدایت پنهان میکنی و وقتی دلت از همه چیز و همه کس می گیرد شانه هایم را ببینی که مشتاق اشکهای تو است ، مشتاق تکیه گاه شدن. و تو بی هراس از لرزش شانه هایم آرام مرا بر خویش بخوانی و اندوهت را بر من فرود آری ...
میدانم که شگفت زده شده ای که من چگونه این همه غم را درخویش داشتم و تو دغدغه مرا نمی شناختی. پس در خود بیشتر بنگر که من چگونه تو را شناختم و تو چگونه مرا نشناختی..

از طرف مینو فراهانی

۱۳۸٦/۸/۱٦ | ٥:٥٦ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC