.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق جواب من جز شرمندگی نیست

دیروز باور کردم تغییر ها را
پشت نقاب دوستی تزویرها را
.
مثل برگ های ِخشک ِپاییز
در زیر پای عابران تحقیر ها را
.
امروز شبیه صبح هستم تا ببینم
در چهره ی آیینه ها تکثیر ها را
.
قسمت اگر شد با مدادی آفتابی
هاشور زنم شب ِتصویرها را
.
دیروز چون ساعتی خوابیده بودم
امروز جبران کنم همه تاخیرها را
.
در این جهان چو آدم های مجرم
تا به کی گردن بگیرم تقصیرها را؟!
.
مجنونم اما ... هیچ آزاری ندارم
از دست و پایم بازکن زنجیرها را

ر.الف(رهگذر)

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٧ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ توسط AZAR نظرات () |

Design By : nightSelect.com