.◦●.چشمان بارانی.●◦.

از من نپرس چه آمد بر سر عشق !


"نمی دانم
ترا چه بخوانم
وقتی هر روز سوزانتر از خورشید
بر سرم می تابی
و کوتاهی سایه ها را
دلگیر می شوی
و هر غروب
بر سایه ی بلندم می نشینی و زنجیر می شوی"
اینها را روزی برای تو گفتم
که مو خرمائیها
مردمکهای تیره امان را
نقاب می کشیدند
و رنگدانه های موهایمان را
به نابخردیهای تاریخ
نسبت می دانند

امروز که نامی برای تو یافته ام
نه از سیاه تیله های چشمانت
خبریست
نه از مخمل شبق رنگ گیسوانت
آسمان هم ابریست
طلوع و غروبی نیست
چگونه صدا کنم ترا
که خورشید خاموش است
همانند (مهر خاموش) من

ا.کمالی آذین

۱۳۸٦/۸/۱٧ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | AZAR | نظرات () |

Design By : nightSelect.com

MeLoDiC